شوق پنهان
محمد رضا راه پيما
مرا دیدی و قلبم را دلت لرزید و دستانت
به آرامی نشان دادی چه آشوب است در جانت
نگاهت اشتیاقش را به اخم ابروان می داد
ولی با آنهمه دیدم چه برقی داشت چشمانت
بدین زخم آشنا بودم چو دیدم نیک دانستم
که سنگ صخره بشکافد نگاه شوخ و شیطانت
دلت خاموش بود اما چو آتش زیر خاکستر
به باد یک سخن از ما شررها بود در حانت
تو دائم عهد می بستی که دل از من نهان سازی
چو چشم مست من دیدی نه خود ماندی نه پیمانت
هزاران حرف ناگفته درون سینه ات باقی
چه واضح شد صدای دل، چه پیدا بود پنهانت
|